تبليغاتX
خط خطي

خط خطي

اندازه ي فاصله ي من و تو يك قدمه

 شعر فوق العاده و زیبا مال دوست عزیزم عارف است و وبلاگشم  به اسم عروسک دل شکسته است که من لینکش کردم حتما بهش سر بزنید

کوچه ی پر دردسر مهتاب:

تو از اینکه مرا دیدی
شبی در کوچه ی مهتاب
و اینکه من به یک لحظه
ربودم از دو چشمت خواب

تو از مرغ دل بی جان
و از شب زنده داری ها
تو از حس امیدی گنگ
و از چشم انتظاری ها

تو از خون جگر خوردن
تو از سختی، سخن گفتی
تو از سختی دل کندن
تو از عاشق شدن گفتی

ولی ای یار دلخسته
تو از حالم چه میدانی؟
تو از شب پرسه های من
سرودم را نمیخوانی؟!

اگر من در شبی دلگیر
ازان کوچه گذر کردم
بدان که با غم یاری
من آن شب را به سر کردم

منم چون تو در آن کوچه
ببستم دل به دلداری
دلم را او ربود از من
چه دیداری! چه دیداری!

در آن دیدار توفانی
پرید مرغ دل از دستم
گشودم تا که چشمم را
بدیدم دست و پا بستم

به سینه خنجر عشق و
به پایم بسته زنجیری
اگر از حال من پرسی
نیم جز خسته دلگیری

منم اول گمان کردم
که اینست آنچه میخواستم
به این علت، چه رویاها
که در ذهنم نمی ساختم

ولی افسوس و صد افسوس
که او نیز در پی یاری
همه دینش به یغما رفت.
عجب کابوس غمباری!

ندارم بیش ازین طاقت
کنم کوته سخن عارف
دلم خون شد ازین عشق و
ازین عاشق شدن عارف

+ نوشته شده در  هجدهم تیر 1389ساعت 1 PM  توسط غريب  | 

بخند

یك بنده خدایی، كنار اقیانوس قدم میزد و زیر لب، دعایی را هم زمزمه میكرد. نگاهى به آسمان آبى و دریاى لاجوردی و ساحل طلایى انداخت و گفت :
- خدایا ! میشود تنها آرزوى مرا بر آورده كنى ؟
ناگاه، ابرى سیاه، آسمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هیاهوى رعد و برق، صدایى از عرش اعلى بگوش رسید كه میگفت :
- چه آرزویى دارى اى بنده ى محبوب من ؟
مرد، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت :
- اى خداى كریم ! از تو مى خواهم جاده اى بین كالیفرنیا و هاوایی بسازى تا هر وقت دلم خواست در این جاده رانندگى كنم !
از جانب خداى متعال ندا آمد كه :
- اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسیار دوست میدارم و مى توانم خواهش ترا بر آورده كنم، اما، هیچ میدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟ هیچ میدانى كه باید فرمان دهم تا فرشتگانم روى اقیانوس آرام را آسفالت كنند ؟ هیچ میدانى چقدر آهن و سیمان و فولاد باید مصرف شود ؟ من همه ى اینها را مى توانم انجام بدهم، اما، آیا نمى توانى آرزوى دیگرى بكنى ؟
مرد، مدتى به فكر فرو رفت، آنگاه گفت :
- اى خداى من! من از كار زنان سر در نمى آورم ! میشود به من بفهمانى كه زنان چرا می گریند؟ میشود به من بفهمانى احساس درونى شان چیست ؟ اصلا میشود به من یاد بدهى كه چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟
صدایی از جانب باریتعالى آمد كه : اى بنده من ! آن جاده اى را كه خواسته اى، دو بانده باشد یا چهار بانده ؟
+ نوشته شده در  هشتم تیر 1389ساعت 1 PM  توسط غريب  | 

طنز

ضرورت دانستن رسوم و نوع نگاه طرف مقابل در جریان ازدواج امری حیاتی و تاثیر گذار است موضوعی که به همراه سادگی در ازدواج فراموش می شود.
ازدواج پیچیدگی های زیادی دارد که باید به آن توجه کرد !
کاریکاتوریست: محسن ملکی


 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پانزدهم بهمن 1388ساعت 5 PM  توسط غريب  | 

مرد ثروتمند

مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسید:

- جرج از خانه چه خبر؟

- خبر خوشی ندارم قربان سگ مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسید:

- جرج از خانه چه خبر؟

- خبر خوشی ندارم قربان سگ شما مرد.

- سگ بیچاره! پس او مرد. چه چیز باعث مرگ او شد؟

- پرخوری قربان.

- پرخوری؟ مگر چه غذایی به او دادید که تا این اندازه دوست داشت؟

- گوشت اسب قربان و همین باعث مرگش شد.

- این همه گوشت اسب از کجا آوردید؟

- همه اسب های پدرتان مردند قربان.

- چه گفتی؟ همه آنها مردند؟

- بله قربان. همه آنها از کار زیادی مردند.

- برای چه این قدر کار کردند؟

- برای اینکه آب بیاورند قربان!

- گفتی آب؟ آب برای چه؟

- برای اینکه آتش را خاموش کنند قربان.

- کدام آتش را؟

- آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاکستر شد.

- پس خانه پدرم سوخت؟ علت آتش سوزی چه بود؟

- فکر می کنم که شعله شمع باعث این کار شد قربان!

- گفتی شمع؟ کدام شمع؟

- شمع هایی که برای تشیع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!

- مادرم هم مرد؟

- بله قربان. زن بیچاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمین گذاشت و دیگر بلند نشد قربان.

- کدام حادثه؟

- حادثه مرگ پدرتان قربان!

- پدرم هم مرد؟

- بله قربان. مرد بیچاره همین که آن خبر را شنید زندگی را بدرود گفت.

- کدام خبر را؟

- خبرهای بدی قربان. بانک شما ورشکست شد. اعتبار شما از بین رفت و حالا بیش از یک سنت در این دنیا ارزش ندارید. من جسارت کردم قربان. خواستم خبرها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان!

+ نوشته شده در  بیست و دوم شهریور 1388ساعت 10 PM  توسط غريب  | 

شکلات تلخ

چشمانش پر بود از نگرانی و ترس
لبانش می لرزید
گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر
- سلام کوچولو .... مامانت کجاست ؟
نگاهش که گره خورد در نگاهم
بغضش ترکید
قطره های درشت اشکش , زلال و و بی پروا
چکید روی گونه اش
- ماماااا..نم .. ما..مااا نم ....
صدایش می لرزید
- ا .. چرا گریه می کنی عزیزم , گم شدی ؟
گریه امانش نمی داد که چیزی بگوید
هق هق , گریه می کرد
آنطوری که من همیشه دلم می خواست گریه کنم
آنگونه که انگار سالهاست گریه نکرده بود
با بازوی کوچکش مدام چشم هایش را از خیسی اشک پاک می کرد
در چشم هایش چیزی بود که بغضم گرفت
- ببین , ببین منم مامانمو گم کردم , ولی گریه نمی کنم که , الان باهم میریم مامانامونو پیداشون می کنیم , خب ؟
این را که گفتم , دلم گرفت , دلم عجیب گرفت
آدم یاد گم کرده های خودش که می افتد , عجیب دلش می گیرد
یاد دانه دانه گم کرده های خودم افتادم
پدر بزرگ , مادربزرگ, پدر , مادر , برادر , خواهر , عمو ,
کودکی هایم , همکلاسی های تمام سال های پشت میز نشستنم , غرورم , امیدم , عشقم , زندگی ام
- من اونقدر گم کرده داااارم , اونقدر زیاااد , ولی گریه نمی کنم که , ببین چشمامو ...
دروغ می گفتم , دلم اندازه تمام وقت هایی که دلم می خواست گریه کنم , گریه می خواست
حسودی می کردم به دخترک
- تو هم ... تو هم .. مام .. مام .. مامانتو .. گم کردی ؟
آرام تر شد
قطره های اشکش کوچکتر شد
احساس مشترک , نزدیک ترمان کرد
دست کوچکش را آرام گرفتم توی دستانم
گرمای دستش , سردی دستانم را نوازش کرد
احساس مشترک , یک حس خوب که بین من و او یک پل زده بود , تلخی گم کرده هامان را برای لحظه ای از ذهنمان زدود
- آره گلم , آره قشنگم , منم هم مامانمو , هم یک عالمه چیز و کس دیگه رو با هم گم کردم , ولی گریه نمی کنم که ...
هق هق اش ایستاد , سرش را تکان داد ,
با دستم , اشک های روی گونه اش را آهسته پاک کردم
پوست صورتش آنقدر لطیف و نازک بود که یک لحظه از ترس اینکه مبادا صورتش بخراشد , دستم را کشیدم کنار.....................

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دهم شهریور 1388ساعت 9 PM  توسط غريب  | 

علت ديوانگي

 

پزشك قانوني در بيمارستان دولتي سر كشي مي كرد .مردي را در ميان ديوانگان ديد

 

كه به نظر باهوش مي امد . او را پيش خود خواند و با كمال مهرباني از او پرسيد كه

 

ببخشید چرا شما را به بیمارستان آوردن؟

 

مرد در جواب گفت: آقای دکتر بنده زنی گرفتم که دختری ۱۸ ساله داشت

 

یک روز پدرم از آن دختر خوشش آمد و او را گرفت و از آن پس زنم مادر زن

 

پدر شوهرش شد. چندی بعد دختر زنم که زنه پدرم بود پسری به دنیا آورد

 

این پسر برادر من شد چون پسر پدرم بود . در همان حال نوه ی زنم

 

 که نوه ی بنده هم می شد و من پدر بزرگ برادر ناتنیه خودم شده بودم

 

چندی بعد زنم پسری به دنیا آورد و از آن روز زن پدرم خواهر ناتنی

 

پسرم و مادر بزرگ پسرم شد در صورتی که پسرم برادرش و نوه اش شده بود

 

و از طرفی مادر من یعنی دختر زنم خواهر پسرم می شد و بنده خواهر زاده ی

 

پسرم شده بودم و من پدر مادرم و پدر بزرگ خودم هستم پسر پدرم هم برادرمه

 

 و هم نوه ی من آقا ی دکتر اگر شما هم به چنین مصیبتی گرفتار می شدید

 

 قطعا کارتان به بیمارستان می کشید

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  بیست و نهم مرداد 1388ساعت 0 AM  توسط غريب  | 

عشق

سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند

 ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی

که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده  بود

بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن

 معلم اونو دید و

گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟

لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟

دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما

 تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟

معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم

لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم

 تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید

و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم

با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره

بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته

 که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه  و دور از چشم بقیه

به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر

 از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری...

من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره

 ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل ازینکه

 من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای عشنگی بود

  sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب بودیم

عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری

 برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت

خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی

 وجود یکی گرم بشی عشق یعنی حاضر باشی

 همه چیزتو بهخاطرش از دست بدی عشق یعنی از هر چیزو هز کسی

به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن

اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت

پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این مدت بین

ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست

 عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم

پدرم عشق منو می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن

اونو ول کن خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت

 لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 10 PM  توسط غريب  | 

IMAGINE

سلام 

ميدونم نگران وضع ايران هستيد

براي همين اين شعر را از گروه beaties

می نویسم

Imagime theres no heaven

its easy if you try

no hell balow us

above us only sky

imagine all people

living for today

          imagine there s no countries

it isent hard to do

nothingto kill or die for

and no religion too

imagine all the people

living life in in peace

you may say im a dreamers

but im not only one

i hope some day you'll join us

and the world will live as one

imagine no possessions

i wonder if you can

no need forgreed or hunger

a brotherhood of man

imagine all the people

shareing all the world

 you may say im a dreamers

but im not only one

i hope some day you'll join us

and the world will live as one

              

+ نوشته شده در  بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 7 PM  توسط غريب  |